<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>قفس</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/</link>
<description>تن وابسته به دیوار هایی که حتی نمی دانم آخرش کجاست.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Jul 2008 01:47:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تجربه اش کنید ...</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-25.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3333&gt;زمانی&lt;/FONT&gt; که همه چیز را &lt;FONT color=#009900&gt;دوست&lt;/FONT&gt; داشته باشیم به &lt;FONT color=#0099ff&gt;درستی&lt;/FONT&gt; که همه چیز ما را خواهند &lt;FONT color=#9933cc&gt;پَرستید&lt;/FONT&gt;، &lt;FONT color=#ff3333&gt;زمانی&lt;/FONT&gt; که &lt;FONT color=#009900&gt;مِهر&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#666666&gt;هدیه&lt;/FONT&gt; دهی &lt;FONT color=#996600&gt;انبوهی&lt;/FONT&gt; از شادی &lt;FONT color=#666666&gt;هدیه&lt;/FONT&gt; می گیری، &lt;FONT color=#ff3333&gt;زمانی&lt;/FONT&gt; که &lt;FONT color=#ff6699&gt;لبخندی&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#0099ff&gt;راستین&lt;/FONT&gt; به &lt;FONT color=#666600&gt;کسی&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff9900&gt;نشان&lt;/FONT&gt; دهی در &lt;FONT color=#990000&gt;جوابش&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff9900&gt; نگاه&lt;/FONT&gt; های پُر &lt;FONT color=#ff0000&gt;شور&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#009900&gt;شوق&lt;/FONT&gt; یک &lt;FONT color=#ff6666&gt;شاد&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; دل&lt;/FONT&gt; را می&lt;FONT color=#ff9900&gt; بینی&lt;/FONT&gt;.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 01:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghafasebaaz&amp;postid=25</comments>
<dc:creator>ghafasebaaz</dc:creator>
<guid>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-25.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مریم ...</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-24.aspx</link>
<description>&lt;HR style=&quot;HEIGHT: 50px&quot; color=#ff0000 SIZE=50&gt;

&lt;P align=center&gt;در اوج سودای دلم&lt;BR&gt;دختری نامیده شد مریم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دختری با رنگ جاویدان&lt;BR&gt;یاد بردم مشکل و دَردم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در زمانی که شرف بود گُمان&lt;BR&gt;به گرمی فِشرد دستان سَردم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به ظاهر صادق و دانا&lt;BR&gt;برایش همواره می مُردم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به او دل بستم و او نیز&lt;BR&gt;افزوده شد به این دَردم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اشک ریختم شب و روز&lt;BR&gt;چنان پژمرده و زَردم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آه مریم ، آه مریم&lt;BR&gt;برایت من چه ها کردم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بَدَت کردم که آمدی&lt;BR&gt;شکستی اینچنین قلبَم ؟&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;میدانم که وقتِ رفتنت&lt;BR&gt;شُدی خِجل تو از رویم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;دلم خواست که این شُد&lt;BR&gt;غلط کردم ، غلط کردم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ولی امروز می گویم&lt;BR&gt;که من دو باره بر پایم&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;به پایم زَر اگر ریزی&lt;BR&gt;خَرَم که باز برگردم. 
&lt;HR style=&quot;HEIGHT: 50px&quot; color=#00ff00 SIZE=50&gt;
 زاد روزت شاد. </description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghafasebaaz&amp;postid=24</comments>
<dc:creator>ghafasebaaz</dc:creator>
<guid>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-24.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک روز در دنیا ...</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-23.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;دیروز روز خیلی عجیبی برام بود، رفتم سفری که شاید ثانیه هم فاصله نداشت از جایی که بودم، یه جای کاملاً واقعی ولی متفاوت از اطرافم، خونمون همون بود ولی طبقه ی پایین و بالا که یک شیروونی شده بود هم قسمتی از خونه ی ما بود، بیرون از خونه همه ی ساختمون ها بلند و دنیایی با جنگل های سیمانی همه جا رو گرفته بود، توی هر خونه ای هر کس شغلی داشت، یکی شیرینی می پخت و یکی آهنگری و یکی تو کار طلا و جواهر و بَدل بود، خبری از پاساژ یا مجتمع تجاری بزرگ نبود، از دوستام فقط علی و امیر بودن و یک پسر که چهره اش همیشه خط خطی بود و اسمش در خاطر نمی موند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;با علی برای خرید و کمی گشت و گذر به بیرون رفتم، تصمیم بر این شد که برای گذروندن شب و اینکه کمی خوش بگذره با دختر برگردیم خونه، علی با پسری که چهرش خط خطی بود از پله ها خندان میان بالا و دو تا دختر هم باهاشون هستن که یکیشون موهای بورِ روشن و چهره ی خط خطی داره و دیگری با موهای سیاه که سنش تقریبا 20 یا شایدم 21 سال باشه، صورتِ کشیده و چشم های مشکیِ بادامیش و بینی خوش فرم و لبهای درشتش که فقط به زیبایی چهره اش اضافه می کنه و آدم نمیتونه چشم اَزش برداره.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی مغازه ی بَدل فروشی هستم که بیشتر شبیه به خانه ی عجایبه، از بین همه ی چیزایی که میشد بردارم یک نگینِ آویزون به یک بندِ نخی رو انتخاب کردم، علی بهم گفت فوتش کنم، هر بار که فوتش میکردم جای اینکه تاب بخوره و از صورتم دور شه بیشتر به صورتم نزدیک میشد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;وارد خونه شدیم همه به جز پسر خط خطی همونجا هستن، دختر مو سیاه، امیر، دختر بور، منو نگاه میکنن و بعد از چند لحظه همه چشم بر میدارن و پایین و نگاه میکنن در حالی که میخندن و شادن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;همین که وارد خونه شدن نشستم بغل دستِ دختر بور دستم و انداختم دور گردنش بوسیدمش و با هم به اتاق زیر شیروانی رفتیم، با هم عشق بازی کردیم و بعد از لحظه ای ملافه ی سفید رو کنار زدم از پله ها با لبخندی که نشان از خیلی حرف ها بود پایین رفتم و سیگاری روشن کردیم و کشیدیم اما اثری از دختر بور نبود، علی و امیر هیچ عطشی نداشتند و من هم گویا سیراب نمیشدم، اشاره کردم به دختر مو سیاه که به کنارم بیاد، سیگاری روشن میکنه و تا نزدیکم میاد ولی نه خیلی نزدیک، تا حدی که من هم مجبور بشم به سمتش برم، میرم سمتش و ازش میخوام من و ببوسه اون هم لبهاشو به سمتم میاره،... هنوز طعم زبان و لب هاش رو میتونم حس کنم، بعد از اون همه چیز عوض میشه علی و امیر هم دیگه نیستن و من خودم و توی اتاق واقعیم میبینم و کمی دورتر و بیرون از اتاق دختر مو سیاه که با چهره ای نگران و غمگین ایستاده و تکیه به کابینت های آشپزخانه داده، نمیدونم عشق بازی کردم یا نه و چون عطشم پایانی نداره میرم به سمتش و ازش میخوام که با من بیاد، با صدای خیلی عصبانی که به سختی شنیده میشد بهم گفت:&quot; الآن، اصلاً حال ندارم، باشه برای یه وقت دیگه که دوباره هم رو دیدیم&quot; و خیلی آروم قدم زنان میره و در رو خیلی آروم میبنده، صدای بسته شدن آرومِ در میپیچه و بلندتر میشه، و با هر ضربش به خاطراتم چشمام بازتر و بازتر میشه و از روی تخت بلند میشم، و خوشحالم که این یک خواب بوده، برای نوشیدن یک لیوان آب به آشپزخونه میرم که سیگاری که خونی شده و هنوز نیمه روشن ِ رو روی کابینت توی زیر سیگاری میبینم، سر درد شدیدی میگیرم و با صدای فریادم از خواب بیدار میشم، با ترس از اینکه باز یک خواب باشه دستم رو مشت میکنم و ناخن هامو توی دستم فرو میکنم تا حدی که بتونم درد رو احساس کنم، به بیرون از اتاق میرم همه جارو بررسی میکنم و وقتی کاملا مطمعن میشم که دیگه یک خواب نیست آروم مشتم و باز میکنم، صدای زنگ در باعث لرزش و سست شدن تمام عضلاتم میشه،آیفون رو بر میدارم خیلی یواش میپرسم: &quot;کیه ؟&quot;، جواب سکوتِ، باز میپرسم و جوابی نیست، حتماً باز بچه های کوچه دارن کِرم می ریزن، میشینم روی مُبل لَم میدم تا کمی آسایش داشته باشم و آروم بشم، چشم هامو میبندم ولی تماماً فکر خواب یا بهتر بگم کابوسم عذابم میده، یک... دو... سه...، نه هیچ چیز آرومم نمیکنه، مامان اینا هم رفتن فکنم خرید خبری ازشون نیست، یک سکوت و چند بار سوت زدن، بازم آروم نمیشم، همه چیز مرتب و منظم ِ و به خیر گذشته و فقط یک خواب بوده، صدای زنگ در میاد، &quot;کیه ؟!!&quot;، سکوتِ!!! عصبانی میشم، کفش هام و میپوشم و از پله ها پایین میرم، کوچه تماما سکوتِ، حتی پرنده هم پر نمیزنه، تو این گرما حق هم دارن همه خونه باشن، سَری تکون میدم و از پله ها میرم بالا و در رو باز میکنم و وارد خونه میشم یک لیوان آب میخورم و میرم توی اتاقم که میبینم ملافه ام خونی شده، اولش ترسیدم بعد فهمیدم که بینیم خون اومده، اَه باز صدای زنگ میاد، با عصبانیت: &quot;کیه ؟!!!&quot;، علی بود گفت: &quot;ما اومدیم&quot;، با تعجب در رو باز میکنم کمی منتظر میشم، صدای خنده میاد، علی، امیر، دختر بور، دختر مو سیاه و کاوه از پله ها میان بالا و من با تعجب نگاشون میکنم، بدون توجه به من وارد خونه میشن وقتی سرم رو بر میگردونم خونمون دوباره عوض شده، همه چیز تغییر کرده، طبقه ی بالا باز هم شیروونی شده، دیگه تحمل ندارم، دست&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Tahoma size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=2&gt;هام و میذارم روی صورتم، روی دو پاهام میشینم و وقتی دستمو بر میدارم دیگه کاملا از خواب بیدار شدم، ساعت نزدیکِ 7 صبح ِ ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر اساس یک خواب واقعی...&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 23:18:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghafasebaaz&amp;postid=23</comments>
<dc:creator>ghafasebaaz</dc:creator>
<guid>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-23.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیست و چهار ساعت باقی ...</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-22.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;از سوی &lt;A href=&quot;http://manbahatdostam.blogfa.com&quot;&gt;نرگس&lt;/A&gt; به یه بازی دعوت شدم، یک پرسش که ذهنم رو شدیداً تَحت فشار های مختلف از جَهات مختلف قرار داد و گاهی هم مجبور به تسلیم بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سرگرم به زندگی از نقطه ی شروع تا یه جاهایی رَفتم، ولی به علت مشکلات زیاد هنوز جی پی اس درست کار نمیکند بدانم کجایم و اگر درست حدس زده باشم در حوالی یه جاهایی هستم.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جالبه میتونم ساعت ها وقت بذارم و هر چی میتونم کلمه ببافم که بعد از خط هفتم همه فراموش کنن که اینجا یک بازی مطرح هستش بازی با ذهن، آینده و تصمیم های ممکن برای هر لحظه اش.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چون یاد آور این شدم میگم، که یک قسم خوردم، نه به خداوند بلکه به نام یک پاک قسم خوردم که اگر قرار به مرگم باشه حتی اگر خدا شخصا برای نابودی من قدم پیش بذاره قبل از مرگم حتماً به دیدار دختری که در آمریکای شمالی زندگی میکنه خواهم رفت، حتی اگر یک لحظه فقط زمان باقی باشه، مهم نیست که کی یا چه مدت زمانی فقط این قسم در لحظه ی آخر زندگی باید به انجام برسه.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوال رو میخواستم در آخر بگم ولی همین لحظه نظرم برگشت که بگمش اینجا:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سوال: &lt;FONT color=#ff0000&gt;اگه بدونم بیست و چهار ( 24 ) ساعت دیگه قرار ه بمیرم چه میکنم در این زمان ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 2:10 بامداد&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نا باورانه باور میکنم که دارم میمیرم و چون خیلی از مرگ و اینا نمیترسم در کُل و یه جورایی شیفتشم! برای دل خوشی بقیه یک ساعت تمام گریه میکنم که بعد رفتنم بگن آخی بچمون عاشق زندگی بود ولی آدمای خوب زود میمیرَن و از این اراجیف...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 3:10 بامداد&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میرم پیش بَرو بَکس خلاف سمت پارک بهشون جریان و میگم و ازشون میخوام برام خیلی زود یه پنج یا شیش گرمی حشیش جور کنن، بعد شماره موبایلمو میدم بهشون با چند هزار تومن پول ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 4:10 بامداد &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به احتمال به یاد دوران قدیم کمی چت میکنم و بعدش غم باد میگیرم و برای یک ساعت، باز هم الکی برای دل خوشی گریه میکنم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 5:10 بامداد&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه دفتر نو بر میدارم صفحه ی اول برای فروغ یک نامه مینویسم و تا حد ممکن سعی میکنم بخندونم و شادش کنم؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صفحه ی دوم رو برای علی.س مینویسم تا بدونه من تنها احمقی بودم که به تک تک چیزایی که میگفتم فکر میکردم و یک رمز گشا کنارش میذارم و ازش خیلی تشکر میکنم؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صفحه ی بعد برای لتیسیا همون دختر آمریکایی مینویسم و بهش میگم چه اتفاقی افتاده و عذر خواهی میکنم که نتونستم به قسمم وفادار بمونم و مطمعنن اون هم فکر میکنه میخوام از سر باز کنم و ناراحت میشه و زنگ میزنه به من و من چون حرفی ندارم با بغض به شماره ی عجیبش روی گوشی نگاه میکنم که چون تو ایران هستم شماره رو ناشناس میزنه؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;صفحه ی بعد رو برای نرگس مینویسم و براش کل حرف ها و گفته هام رو توضیح میدم و هر چی ناگفته هست باز گو میکنم، تا وقتی به آرشیو رجوع میکنه براش راحت تر باشه که من چی گفتم، بهش یه رمز گشا میدم که با رمز گشای علی.س کنار هم بذاره و غول آخر این قصه رو بکشونه؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه صفحه هم ک..شعر مینویسم تا بقیه کمی بخندن.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بعد یک نامه برای باران (م.ش) مینویسم و اعتراف میکنم که چقدر دوستش دارم، آخرین شعرم که اتفاقاً در مورد مرگ، عشق و باران هست رو بهش هدیه میدم، و ازش میخوام من و ببخشه اگه جرات نکردم بهش بگم که دوستش دارم. (&lt;FONT color=#009900&gt;نرگس!! هنوز شش ماه نشده !؟&lt;/FONT&gt;)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 7:10 بامداد&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;توی خونه سیگار می کشم و به هیچ تذکری اهمیت نمیدم، قهوه میذارم و کمی کره و شیر هم میریزم توش و بعد از اینکه حسابی مخلوط شدن میذارم دم بکشن و یه قهوه شکلات خیلی توپ می نوشم (همزمان با سیگار)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 8:10 بامداد&lt;/FONT&gt; :&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در حالی که هنوز سیگار می کشم، تمام عکس ها رو میریزم توی کامپیوتر و باقی محتویات دی وی دی ها رو نابود میکنم. آی دی مو میسوزونم و دیگه اینترنت نمیرم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 10:10 بامداد&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;گوشیم زنگ میخوره، با گریه جواب میدم (هنوز دارم سیگار می کشم) طبق معمول قاطی میکنم و جای بله میگم کیه، بعد از 20 دقیقه خنده و هر هر و کر کر یکی حرف میزنه میگه حشیش جنس یکِ یک، 15 گرم جور کرده، سریع حاضر میشم میرم میگیرم ازشون و زنگ میزنم به علی.س میگم که جریان چیه و ازش میخوام آدرس نرگس رو بگیره و توی پاکت محموله رو به راننده بده تا شخصاً ببره بده به نرگس، به راننده خیلی پول میدم و ازش میخوام با بیشترین سرعت بره و این یه آرزوی نرگس برآورده بشه. (به همراه یک کاغذ که نوشته چطوری باید بار گذاشت سیگاری را و روش های دیگر کشیدن حشیش)&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 1:10 طرفای ظهر&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نزدیک 8 ساعت میخوابم، خوابم میاد ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 9:10 شامگاه&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;میزنه به سرم که برم سراغ دختر همسایه، میرم ولی همین که میبینمش دلم شکلات میخواد، بیخیل میشم بر میگردم، تو راه برگشتن بابای دختر همسایه میبینه داد میزنه دُ ُ ُ ُزد همه میریزن بیرون منم سریع میرم بیرون وانمود میکنم که منم شوکه شدم از وجودش و با پوزخندی یواشکی بر میگردم توی خونه...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 10:10 شامگاه&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حوسله ام سر میره، سیگار می کشم، حس های غریزی میزنه بالا، پاهام سست میشه، چشام سیاهی میره، کمی هیز میشم، زنگ میزنم، صبر میکنم، زنگ در رو میزنن، آیفون رو بر میدارم: &quot;کیه ؟!&quot;، پیتزا آوردن، حس غریزی از بین میره و دیگه گشنه نیستم...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 11:10 شامگاه&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;زنگ میزنم به نازی خانم و ازش میخوام به هر طریقی شده کمکم کنه که من با فروغ حرف بزنم، هم نگرانشم و هم ازش خداحافظی کنم و مطمعنم با تلاشی بسیار بعد از نیم ساعت شاید بالاخره بشه از فروغ صدایی دلنواز شنید؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;تا یک ساعت به زمان مرگم مونده باهاش حرف میزنم و براش کاوه رو شرح میدم و برای جبران محبتش بهش استعداد درونیم رو هدیه میدم؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بهش میگم دوستش دارم، لبخندش کمی رفتنم رو سخت میکنه، دل کندن هم سخت میشه، بهش تاکید میکنم که دختری زیباست و بینی خیلی خوشگلی داره و حق نداره از بینی مورد علاقه من ایراد بگیره؛&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;ازش میخوام برام یه شعر بخونه از شعرای خودش، ازش میخوام یک بار الکی بگیم بخندیم و بعد ازش میخوام که همیشه من رو به عنوان یک دوست و همیشه شادمان به خاطر بیاره، ازش خداحافظی میکنم و بعد از قطع کردن گوشی مثل همیشه شدیداً ناراحت میشم، بغضم مابقی این بازی رو با از هم پاشیدنش به دست میگیره ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 1:10 بامداد&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یک ساعت مونده که بمیریم و همیشه هم دوست داشتم مرگم پر هیجان باشه پس میرم یک ماشین میدزدم بعد میرم اداره پلیس میگم من یک دزدم و فقط وقتی اعتراف میکنم که منو بتونید بگیرید، یه سیلی میزنم تو گوش طرف و بعد در میرم،&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه نگیرنم سوار ماشین میشم و تمام خیابون هارو خلاف میرم، به احتمال تو این ساعت آخر چند نفری رو هم به گ میدم، بعد (لحظه های آخر فرار رو که نزدیک بیست یا سی تا از این الاغ سوار ها پشتم هست و دارن ویوو ویوو میکنن) پامو روی گاز میذارم و سرعت و توی یک اتوبان به نهایت میرسونم، و بعد چشم هام تار میشه و آروم آروم دیگه برام اهمیتی نخواهد داشت که چند نفر رو با خودم میکُشونم به دام زیبای مرگ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اگه بگیرنم طرف رو میزنم و اَدای بازی جی تی اِی رو در میارم ولی با امتیاز، تُفنگ طرف رو بر میدارم و میرم تک به تک همه رو میکشونم و بعد به احتمال توسط گلوله ای میمیرم به همین دلیل سعی میکنم که نگیرنم و در میرم ... بعد یادم میفته باید از خدا طلب مغفرت کنم همین که میبینم وقت نیست کُل حرف ها رو تو چند تا فُحش خواهر مادر به شخص ِ شخیص ِ مشخص ِ خدا عرض میکنم که اگه برزخی هست زحمت نکشن برا من وقت هدر بدن مستقیم برم همون دوزخ ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;ساعت 2:10 بامداد &lt;/FONT&gt;:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3333&gt;ساعت 3:10 بامداد&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff9999&gt;ساعت 4:10 بامداد&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff99cc&gt;ساعت 8:10 شامگاه&lt;/FONT&gt; : مسجد ملا غلام بوقی اردبیلی برای مرده خور های عزیز.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#ffcccc&gt;ساعت 9:10 شامگاه&lt;/FONT&gt; :&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;ساعت 10:10 شامگاه&lt;/FONT&gt; : ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;من با اجازه کسی رو دعوت نمیکنم به بازی البته فقط اینبار به دلایل روان شناسی که قَلَت قولوت ازشون کمی میفهمم (غلط غُلوط).&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=Arial size=2&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 12 Jun 2008 23:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghafasebaaz&amp;postid=22</comments>
<dc:creator>ghafasebaaz</dc:creator>
<guid>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-22.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آرزو ...</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-21.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;کاش جای &lt;FONT color=#663399&gt;&lt;FONT color=#663399&gt;عقربه&lt;/FONT&gt; ی&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff6600&gt;ثانیه&lt;/FONT&gt; شمار بودم تا &lt;FONT color=#009900&gt;شاید&lt;/FONT&gt; از &lt;FONT color=#000000&gt;گذرِ&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;FONT color=#009900&gt;بیشتر&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#ff6600&gt;بیشترِ&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;زمان&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#00cc00&gt;لذت&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;هم&lt;/FONT&gt; میبردم &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;پ.ن:&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; &lt;FONT color=#990000&gt;شاید &lt;FONT color=#663399&gt;عقربه ها&lt;/FONT&gt; از دستِ &lt;FONT color=#ff0000&gt;زمان&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;فراریند &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 16 May 2008 02:00:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghafasebaaz&amp;postid=21</comments>
<dc:creator>ghafasebaaz</dc:creator>
<guid>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-21.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زمان خواب ...</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-20.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;پنج سال به دنبال &lt;FONT color=#000000&gt;وسوسه&lt;/FONT&gt; هایم &lt;FONT color=#000099&gt;شب&lt;/FONT&gt; ها را با &lt;FONT color=#000000&gt;خفاش&lt;/FONT&gt; ها و &lt;FONT color=#999999&gt;روز&lt;/FONT&gt; ها را با &lt;FONT color=#000000&gt;کابوس&lt;/FONT&gt; های &lt;FONT color=#000000&gt;بی&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#000000&gt;زمان&lt;/FONT&gt; گذراندم، برای یک بار هم که شده &lt;FONT color=#990000&gt;بس&lt;/FONT&gt; است، میخواهم از این به بعد &lt;FONT color=#999999&gt;روز&lt;/FONT&gt; ها را به دنبال &lt;FONT color=#000000&gt;هدف&lt;/FONT&gt; هایم با &lt;FONT color=#000000&gt;گرگ&lt;/FONT&gt; های &lt;FONT color=#000000&gt;انسان نما&lt;/FONT&gt; و &lt;FONT color=#000099&gt;شب&lt;/FONT&gt; ها به &lt;FONT color=#000000&gt;وقت&lt;/FONT&gt; خودش &lt;FONT color=#000000&gt;کابوس&lt;/FONT&gt; ببینم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 09 May 2008 22:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghafasebaaz&amp;postid=20</comments>
<dc:creator>ghafasebaaz</dc:creator>
<guid>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-20.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهرت ...</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-19.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;فرار همه گان به سوي احترام اجباري ...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Tue, 06 May 2008 19:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghafasebaaz&amp;postid=19</comments>
<dc:creator>ghafasebaaz</dc:creator>
<guid>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-19.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قفس ...</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-18.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;نه همين غمكده ای مرغک تنها &lt;FONT color=#0099ff&gt;قفس&lt;/FONT&gt; است&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;گر تو آزاد نباشی همه دنیا &lt;FONT color=#0099ff&gt;قفس&lt;/FONT&gt; است&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;تا پر و بال تو و راه تماشا بسته ست&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;هر کجا هست زمین تا به ثریا &lt;FONT color=#0099ff&gt;قفس&lt;/FONT&gt; است&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;تا که نادان به جهان حکمروایی دارد&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;همه جا در نظر مردم دانا &lt;FONT color=#0099ff&gt;قفس&lt;/FONT&gt; است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;شاعر نا معلوم&lt;/FONT&gt;&lt;IMG src=&quot;http://us.i1.yimg.com/us.yimg.com/i/mesg/emoticons7/106.gif&quot;&gt;  &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=1&gt;کسی میدونه بگه لطفا !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=1&gt;&lt;A href=&quot;http://libra.blogfa.com/&quot;&gt;پونه پاییز&lt;/A&gt;: فریدون مشیری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 12:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghafasebaaz&amp;postid=18</comments>
<dc:creator>ghafasebaaz</dc:creator>
<guid>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-18.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تولدِ من ...</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-17.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#cccccc&gt;... &lt;FONT color=#cc0000&gt;دقیقه&lt;/FONT&gt; ها سریع تر از همیشه ...&lt;BR&gt;... &lt;FONT color=#cc0000&gt;ساعات&lt;/FONT&gt; همه&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#999999&gt; بی مفهوم ...&lt;BR&gt;... من همه پوچ و ته&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;ی حتی از &lt;FONT color=#cc0000&gt;گناه&lt;/FONT&gt; ...&lt;BR&gt;... تا امروز که میگو&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;یند &lt;FONT color=#cc0000&gt;سالگرد&lt;/FONT&gt; است ...&lt;BR&gt;... شاید من هم ب&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;ا&lt;STRONG&gt;ید &lt;FONT color=#cc0000&gt;شاد&lt;/FONT&gt; باشم ...&lt;BR&gt;... تولدت مبارک &lt;FONT color=#cc0000&gt;تولدِ&lt;/FONT&gt; من ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 29 Apr 2008 20:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghafasebaaz&amp;postid=17</comments>
<dc:creator>ghafasebaaz</dc:creator>
<guid>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-17.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سقوط ...</title>
<link>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-16.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;... &lt;FONT color=#000000&gt;&lt;STRONG&gt;سـکـوت&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; ...&lt;BR&gt;... &lt;FONT color=#006666&gt;تلاش&lt;/FONT&gt; ...&lt;BR&gt;... &lt;FONT color=#ff9900&gt;&lt;STRONG&gt;درد&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; ...&lt;BR&gt;... &lt;FONT color=#009900&gt;عمـر&lt;/FONT&gt; ...&lt;BR&gt;... &lt;FONT color=#0099ff&gt;زندگی&lt;/FONT&gt; ...&lt;BR&gt;... &lt;FONT color=#cc0000&gt;&lt;EM&gt;شلیـــــــک&lt;/EM&gt;&lt;/FONT&gt; ...&lt;BR&gt;... &lt;EM&gt;&lt;STRONG&gt;سـ کـ و تـ ـ&lt;/STRONG&gt;&lt;/EM&gt; ... &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Apr 2008 01:33:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ghafasebaaz&amp;postid=16</comments>
<dc:creator>ghafasebaaz</dc:creator>
<guid>http://ghafasebaaz.blogfa.com/post-16.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
