تبليغاتX
قفس
تن وابسته به دیوار هایی که حتی نمی دانم آخرش کجاست.

کاش جای عقربه ی ثانیه شمار بودم تا شاید از گذرِ بیشتر و بیشترِ زمان لذت هم میبردم ...

پ.ن: شاید عقربه ها از دستِ زمان فراریند !

نوشته ای از کاوه در 5:31 AM جمعه 27 اردیبهشت1387 |

پنج سال به دنبال وسوسه هایم شب ها را با خفاش ها و روز ها را با کابوس های بی زمان گذراندم، برای یک بار هم که شده بس است، میخواهم از این به بعد روز ها را به دنبال هدف هایم با گرگ های انسان نما و شب ها به وقت خودش کابوس ببینم.

نوشته ای از کاوه در 2:20 AM شنبه 21 اردیبهشت1387 |

فرار همه گان به سوي احترام اجباري ...

نوشته ای از کاوه در 10:50 PM سه شنبه 17 اردیبهشت1387 |

نه همين غمكده ای مرغک تنها قفس است
گر تو آزاد نباشی همه دنیا قفس است

تا پر و بال تو و راه تماشا بسته ست
هر کجا هست زمین تا به ثریا قفس است

تا که نادان به جهان حکمروایی دارد
همه جا در نظر مردم دانا قفس است

شاعر نا معلوم 
کسی میدونه بگه لطفا !!!

پونه پاییز: فریدون مشیری

نوشته ای از کاوه در 3:32 PM یکشنبه 15 اردیبهشت1387 |

... دقیقه ها سریع تر از همیشه ...
... ساعات همه
بی مفهوم ...
... من همه پوچ و ته
ی حتی از گناه ...
... تا امروز که میگو
یند سالگرد است ...
... شاید من هم ب
اید شاد باشم ...
... تولدت مبارک تولدِ من ...

نوشته ای از کاوه در 0:0 AM چهارشنبه 11 اردیبهشت1387 |