در روزی زیبا خداون تسمیم گرفت که همسایه ای را اسف دار کند
سگ همسایه هم دیگر در بین ما نمیباشد
همدلی میکنم و برایش زوزه میکشم
روحش شاد و در دستان صاحبش باشد
مینویسم:
رفتی و زوزه کشان
کشیدی از من دندان
رفتی و یاد بردی
آن خاطرات بی نشان
برایت میگریم
چه شد که رفتی جاودان
یادت میکنم من شبها
تا دم صبح زوزه کشان
کسی هست که حاظر باشه برای یک کسی که هر روز دوست مینامدش جون بده ؟!![]()
کسی هست که برای هر لحظه از اشتباهش توی دوستیش یه عالمه گریه کنه ؟!![]()
یه عالمه خودش رو سرزنش کنه که چرا ، باید این اشتباه رو مرتکب میشد ؟!![]()
به غلط کردم بیفته و از همه چیز بخاطر این اشتباه چشم ببنده ؟!![]()
کسی هست که وقتی میگن دوستات کیا هستن ؟! با افتخار بگه من یک دوست بیشتر ندارم ؟!![]()
کسی هست که وقتی به مشکل بر میخوره جای خدا اسم دوستشو صدا بزنه ؟!![]()
کسی هست که عاشقانه دوستش رو بپرسته ؟!![]()
کسی هست که بدونه دوست یعنی چی ؟!
من تنها بهترین دوستم و باعث ناراحتیش شدم، نمیدونم چه کنم ![]()
خدایا جز تو نمیتونم به کس دیگه ای که نمیتونم برای دوستم پناه بیارم، کمکم کن...
پ ن : بخشیده شدم ![]()
در زمانی که همه عالَم هستی به من میخندد
دل ِ پر خالی ِ من چشم ِ جهان میبندد
سر من در بر ِ افتاده به خاکم خالیست
ذهن من بر گذر تند زمان میخندد
چشم من اشکِ پر از خاطره هاست
هر کدام را صد شمش طلا می ارزد
سینه ام اکنون پر بار تر از هر روز است
تن من از نفس سرد مدام می لرزد
هر دو دستم خاطره از زلف ِ پریشانش بود
پنجه ام میشکنم قلم ز من میترسد
من جز خم ابرو و ناز نگویم حرفی
تا که خاموش شوم هر یاد ز من می پرسد
رقص اندام ِ پری گونه اش هی در یادم
اشوه و ناز و اداست که چون کمر میچرخد
خسته از پیچ و خم این سرنوشت
قلب من نیز چو یار باز به من میخندد
من هدفی واضح و روشن دارم
شب تاریک و سیاه دل به من میبندد
عمر گل کوتاه است دل نبندد به جهان
یار من شاخه گلیست به عمر من میخندد
برخیز که وقت رفتنست و نوبت توست
نمیدانم به کجا و تن به راه می گندد
هست و نیستم را با تو شریکم یارم
سکه از بی بهرگی، حق به جا میخندد
همه در فکر گذز کردن از آزمون الهی
دل من بهر ِ دل دوست با خدا میجنگد
دست بر دار از این دل کاوه
من به امید و امید به من میخندد
شاید یه ذهنیت سادست ولی گفتنش ضرر نداره که الآن توی اتاقم و تو این لحظه فقط دارم به این فکر میکنم که آیا من اولین ساکن این اتاق کوچک هستم ؟!
روی دیوار ها تار عنکبوت های 5 سانتی، که گوشه های دیوار رو گرفتند، یه لامپ که روشن میشه ولی گرد و خاکی که روش نشسته نمیذاره نورش به بیرون از حبابش نفوذ کنه، روی پنجره ی چوبیش جای انگشتایی هستش که از پشت دست به شیشه زده و کمی پایین تر یک قلب کوچیک که معلومه یک بچه ی 6 یا 7 ساله کشیده دیده میشه، روی دیوارها تَرک های زیادی وجود داره که نشانه ای از بارش بارون و نم کشیدن دیوار هاست، اینجا مثل یک کلبه ی متروکست که شاید سالهای زیادی ه که انسانی توش پا نذاشته، بیرون حتی یک درخت هم نیست، تا چشم کار میکنه همه جا بیابون ه یک دستی هستش که داغیش و میتونی حس کنی، "اینجا یعنی قبلاً، واقعاً جنگل یا بیشه زاری بوده ؟!"؛
اینجا یک بیابون بوده از گذشته های خیلی دور، حتی جای قدم هام رو دیگه نمیتونم پیدا کنم؛
بر میگردم داخل اتاق چون اونجا حداقل آفتاب بهم نمیزنه، برای دیدن بیابون پنجره رو باز میکنم، چشام دو برابر دهنم باز شده، یک دریاچه کنار یک بیشه زار بزرگ، پر از درختای بلند و کوتاه، انواع موجودات زنده، برای چند دقیقه ای محوش میشم، سرم رو بر میگردونم، همه جا تمیزه، یک میز وسط اتاق کوچیک، یک مرد با یک تفنگ شکاری توی دستش و سرش رو گذاشته روی میز و پلکاش بستست، در باز میشه و نسیم خنکی به داخل میوزه، یه صدای خیلی نازک فریاد زنان:
"بابا، من گشنمه، بابا،بابا،بابا،باااابااااااااااا"؛
یه دختر 6 یا 7 ساله، جوابی از بابا نمیگیره و میره بیرون پشت پنجره و شیشه رو با دستاش پاک میکنه و پایین عکس یک قلب رو میکشه، فقط خودش میدونه چرا اون قلب رو کشیده؛
مرد بیدار میشه، میره بیرون، بعد از گذشت چند لحظه ای صدای شلیک شدن یک گلوله میاد و دقایقی بعد گلوله ای دیگه، صدا توی اتاق شروع میکنه به پیچیدن و بلندتر شدن، چشام سیاهی میره......
وقتی دوباره به خودم میام میبینم همه چیز دوباره مثل اولش شده، تنها باقی مونده از اون اتفاق فقط یک میز با یک تفنگ شکاری آویزون از دیواره که توش فقط دو گلوله باقی مونده، هنوزم میتونم بوی گوگرد رو احساس کنم،تفنگ هنوز داغه؛
میرم بیرون شاید بتونم راه برگشتی به دنیای خودم، به شهر خودم، به زندگی خودم پیدا کنم، هیچ راهی، هیچ رد پایی و هیچ اثری از هیچ امیدی وجود نداره؛
در حالی که از ترس و تنهایی اشک توی چشام جمع شده بر میگردم توی اتاق تفنگ رو بر میدارم میشینم روی صندلی ه کنار میز و سرم رو میذارم روی دستم و چشمامو میبندم، آخرین چیزی که یادمه صدایی ه که به من میگفت:
"بابا، من گشنمه،
بابا،بابا،بابا،باااابااااااااااا".
... ،
یک روز صبح از خواب پا میشی، میری سرکار، خسته میشی ، توی تمام ساعات کاری برای یک هدف ذهنی که قسمت وسیعی از وجودت رو گرفته تلاش میکنی تا حدی که حتی فرق بین واقعیت و توهم های ذهنی رو نمیتونی تشخیص بدی ؛
وقتی داری کر میکنی گاهی نزدیک 14 متر اختلاف اندازه میاری و مجبوری دوباره کاری کنی و گاهی هم اصلا یادت نیست چی کار داری میکنی، میشینی یه گوشه به هدفت فکر میکنی تا در اون محو بشی، یک زندگی خیالی که هنوز اتفاق نیفتاده رو، هر روز بارها و بارها تصور میکنی، گریه میکنی ، میخندی، غمگین میشی، غر میزنی، و عشق میورزی، صاحب فرزند میشی، صاحب بهترین زندگی، غم از دست دادن رو تجربه میکنی؛
توی این حس غرق میشی، که یک دفعه صدای بلندی میاد که "آقای گلدوست سرویس منتظره"
تازه به واقعیت پی میبری که به شهر برمیگردی و به اشتباهات زندگیت فکر میکنی تا فردا صبح برای زندگی خیالیت مرد بهتری باشی، میری جلوی آینه به صورتت نگاه میکنی هنوز خاکی هستش، آب به صورتت میزنی و متوجه میشی که کنار چشمات چروک شده و زیرش کبوده، در حال دقت کردن به سختی های روی صورتت متوجه سه تا موی سفید جلوی موهات میشی، اشکت سرازیر میشه، وقتی داری اشکاتو پاک میکنی دستات قرمز میشه، به صورتت نگاه میکنی و میبینی که یک لکه ی قرمز روی صورتت مونده، شبیه به جای لب های ظریف، به خودت سیلی محکمی میزنی که ببینی آیا خوابی یا بیدار، هر کاری که میکنی نمیتونی پاکش کنی؛
برمیگردی توی اتاقت، یک دسته گل روی زمینه، مامان و بابا هر دو دارن گریه میکنن، خواهر کوچیکترت هنوز باورش نشده، شیشه ی پنجره شکسته و پایین پر از پلیس، میتونی صدای آژیر و صدای مردم رو خیلی واضح بشنوی، با عجله طوری که نفس تو سینت حبس بشه میری پایین، یکی روی زمین افتاده ولی خیلی عجیبه، لباس های تو تنشه، یه نگاه به خودت میندازی و میبینی که هیچ لباسی به تن نداری، میتونی جای لب ها رو روی صورتت حس کنی، هیچ کس به تو توجه نمیکنه، با تعجب بر میگردی بالا و میری پیش مامان، یه قاب عکس دستشه!!!!!
"این قاب عکس منه که!!" میری جلوی آینه و تازه متوجه میشی که،...
"آقای گلدوست این جا محل کاره نه جای خواب".