|
تن وابسته به دیوار هایی که حتی نمی دانم آخرش کجاست.
|
کاش جای عقربه ی ثانیه شمار بودم تا شاید از گذرِ بیشتر و بیشترِ زمان لذت هم میبردم ...
پ.ن: شاید عقربه ها از دستِ زمان فراریند !
پنج سال به دنبال وسوسه هایم شب ها را با خفاش ها و روز ها را با کابوس های بی زمان گذراندم، برای یک بار هم که شده بس است، میخواهم از این به بعد روز ها را به دنبال هدف هایم با گرگ های انسان نما و شب ها به وقت خودش کابوس ببینم.
نه همين غمكده ای مرغک تنها قفس است
گر تو آزاد نباشی همه دنیا قفس است
تا پر و بال تو و راه تماشا بسته ست
هر کجا هست زمین تا به ثریا قفس است
تا که نادان به جهان حکمروایی دارد
همه جا در نظر مردم دانا قفس است
شاعر نا معلوم
کسی میدونه بگه لطفا !!!
پونه پاییز: فریدون مشیری
... دقیقه ها سریع تر از همیشه ...
... ساعات همه بی مفهوم ...
... من همه پوچ و تهی حتی از گناه ...
... تا امروز که میگویند سالگرد است ...
... شاید من هم باید شاد باشم ...
... تولدت مبارک تولدِ من ...